نیــــــنا در مــــــــــــاه


+ دست من را بگیـــــر

1.2.3... شروع میکنیم...

در حال حاضر دارم آهنگ وبلاگ "لــــــوسی" رو گوش میدم و مینویسم...

از دلهره نگو...دست من رو بگیر تو اوج اضطراب...

این روزها شدیدا دلهره دارم،دلم میخواد ی همــــــراه داشته باشم یه همراهی که بعدش هیچ اضطرابی نداشته باشم یه همراهی که بعدش خیالم راحت باشه که بعدش هیچ فکر و خیالی نیست و همه حرفهایم را براش زدم...!

این روزها عجیب اضطراب و دلهره دارم،میتونم به جرات بگم الان سه هفته ای هست که خواب آرومی نداشته ام.این روزها عجیب دلم یه آغوش بزرگ میخواد که برم در آغوش و یکی یکی حرفهایم را بزنم و بعد آرام ِ آرام شم...

دلم میخواهد خدا را بغل کنم محکم ِ محکم بعد همه را نشانش دهم و بگم: "نگاه کن خدا اول مشکل اینها را حل کن بعد مشکل من هم حل میشه!" من عجیب به این اعتقاد دارم که اول دعا برای دیگری و در آخــــــر خودت!

دلم یه پیاده روی بزرگ ِ بزرگ میخواد با یه عالمه برگ و هندزفری و یه موزیک لایــــــت و یک همـــــــراه...

دلم همان دراز کشیدن های چند نفره ای میخواد که در بچگی داشتیم و نقاشی می کشیدیم،همان هایی که تمام ذوقمان به بعدش بود به "دومش" که بیاییم و "جایزه" بگیریم برای نقاشی ها!!!

+دلم بچگی میخواهد همیــــــن و بـــــــس!

+ببخشید برای غیبت های طولانی ام...این روزها همینم...مثل نوشته ام...بی معنــــی!

+ رویا...دلم بی نهایت برات تنگه...

 

* اشنون:

این روزها نیستی،زیادی هم نیستی اما بدان من هم خوب نیستم و گاهی فکر می کنم که چقدر خوب که زیاد نیستی که دغدغه ات نباشم... میدانی این روزها حتی، گاهی خودم را دوست ندارم...! چه خوب که تو مرا دوست داری...!

نویسنده : نیـــــــنا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
تگ ها: روزمرگی ها
comment نظرات () لینک